وقتی فضای قهر حاکم باشد

03.06.25 | فرخ نگهدار


  • گرچه مخفی کردن خانم سعیدی و فرزندان خردسالش درخانه های تیمی توسط مصطفی شعاعیان، نه حمید اشرف، قبل از پیوستن گروه او به سازمان چریک ها در سال 1352 صورت گرفته، اما در بازخوانی تراژدی کودک سربازگیری، ما نباید بر سر این مرافعه کنیم که بانی این تراژدی حمید اشرف بوده یا مصطفی شعاعیان. ما باید با قاطعیت هرگونه سربازگیری از کودکان، چه توسط حکومت باشد یا مخالفان، را محکوم کنیم. وجدان انسانی نباید پای رقابت های سیاسی قربانی شوند.
  • وقتی تقدیس قهر حاکم باشد، تراژدی هم رخ خواهد داد. من جان باختن دانه و جوانه را تراژدی نامیده‌ام و همین حس را نسبت به محمدحسین فهمیده هم دارم، یا مادر محمود طریق الاسلام که ایدئولوژی و رؤیا، او را به آرزومندی اعدام فرزندش می‌کشاند. خوشحالم که امروز طیف گسترده‌ای از جامعه‌ی ما،با هویت اسلامی یا سکولار، خشونت و قهر را نفی می‌کنند. در جامعه‌ی ما، گذری فراتر از انقلاب رخ داده است. امروز سخت بتوانید مادری پیدا کنید که با فرزندان خردسالش مانند فاطمه سعیدی رفتار کند، یا مثل آن مادری که اعدام فرزندش را آرزو کرد.

پرسش اول:
فروردین 1353، در یکی از شماره‌های «نبرد خلق»، ارگان چریک‌های فدایی، خبر بازداشت فاطمه سعیدی منتشر شد و این‌که «فرزندان این مادر قهرمان که همگی خردسال هستند در کنار سایر رفقای سازمان به مبارزه ادامه می‌دهند». شما آن زمان زندان بودید. چه زمانی از پیوستن برادران شایگا‌ن‌شام‌اسبی ــ‌ابوالحسن، ارژنگ و نادر‌ــ به جمع سازمان مطلع شدید و چگونه از کشته شدن دانه و جوانه اطلاع پیدا کردید؟

درگذشت فاطمه سعیدی، در فروردین ماه گذشته همزمان است با پنجاهمین سالگرد قتل فجیع حکومتی 9 نفر از مبارزان نامدار ایران، خصوصاً بیژن جزنی در تپه‌های اوین. به‌نظرم به‌جا بود که نشریه‌هایی مثل شما که داعیه‌ی خدمت فرهنگی و روشنفکری در ایران دارید، به این واقعه‌ی مهم تاریخی نیز توجه می‌کردید.

اما در پاسخ به پرسش شما باید بگویم که من در سال ۱۳۵۳، وقتی از زندان شیراز به تهران منتقل شدم، از این موضوع اطلاع یافتم. آن زمان چند نفر از اعضای گروه شعاعیان، مانند عبدالله اندوری، بیژن فرهنگ‌ آزاد، بهزاد نبوی و رضا عسگریه در زندان بودند. نخستین بار نام نادر شایگان‌ شام‌اسبی را، که در درگیری با ساواک کشته شده بود، از همین افراد شنیدم. بعدتر شنیدیم که گروه شعاعیان و سازمان چریک‌های فدایی، مذاکراتی در جهت وحدت داشته‌اند و این وحدت اتفاق افتاده و شعاعیان و گروهش از جمله برادران شایگان شام‌اسبی به چریک‌های فدایی ملحق شده‌اند.

راستش، ما در زندان، تمایل چندانی به این وحدت نداشتیم. تمایزهای بنیادینی میان مواضع خودمان در زندان که دیدگاه‌های بیژن جزنی را قبول داشتیم، با گروه مصطفی شعاعیان احساس می‌کردیم. به نظر ما، اندیشه‌ی مارکسیسم‌لنینیسم که، آن زمان راهنمای عمل‌مان بود، با اندیشه‌های شعاعیان سازگاری نداشت. شنیده بودیم که شعاعیان از اساس لنینیسم را قبول ندارد و ای‌بسا تمایلات تروتسکیستی هم داشته باشد.

روز 15 اسفند ۱۳۵۳، حدود چهل نفر از چریک‌های زندانی از جمله مرا به زندان اوین منتقل کردند. در واقع می‌خواستند نقشه‌ی قتل جزنی و یارانش را اجرا کنند. بعد از قتل جزنی، دیگر ما را به زندان قصر برنگرداندند و ما در اوین ماندگار شدیم. همان‌جا در اوین بود که خبر درگیری‌های شدید ساواک با چریک‌ها در اردیبهشت سال ۱۳۵۵ را شنیدیم. شنیدیم که حمید اشرف دو مرتبه از دام نیروهای امنیتی گریخته و در دومین فرار، تمامی اعضای خانه‌ی تیمی غیر از حمید کشته شده‌اند. این را هم شنیدیم که دو تن از کشته‌شدگان، ناصر و ارژنگ، فرزندان نوجوان فاطمه سعیدی بوده‌اند. خود او در زمستان سال ۱۳۵۲ بازداشت شده بود.

به جز این‌ها، هیچ جزئیاتی از این‌که این واقعه چگونه رخ داده، برای ما محرز نبود. هیچ‌کدام‌ از زندانیان آن بچه‌ها را ندیده بود. طبیعتاً هیچ‌کدام از ما را هم برای شناسایی آن‌ها نبردند. درحالی‌که پس از کشته شدن حمید اشرف در تیر ۱۳۵۵، مهدی سامع را برای شناسایی او بالای پیکرش بردند. بعد از پیروزی انقلاب، فاطمه سعیدی تلاش فراوانی کرده است تا بفهمد چه بر سر فرزندانش آمده. او خیلی پیگیر بود که دریابد چگونه کشته شده‌اند؟ می‌خواست بداند که آن‌ها توسط مأموران ساواک کشته شده‌اند، یا دستگیر شده‌اند. زیرا ساواک خبر کشته شدن برادر بزرگ‌تر، یعنی ابوالحسن را هم منتشر کرد اما بعدتر مشخص شد ابوالحسن در زندان بوده و مادرش را هم به ملاقات او بردند. به دلیل همین شک و تردیدها، بعد از انقلاب فاطمه سعیدی تلاش کرد به مدارکی درباره‌ی بچه‌هایش دست پیدا کند، اما هرگز مدرکی نیافت.

پرسش دوم:
اشاره کردید که برادران شایگان‌ شام‌اسبی و مادرشان ابتدا عضو گروه شعاعیان بودند. نقش شعاعیان در وارد کردن این کودکان به صفوف چریک‌ها را چه می‌دانید؟ زیرا در سال‌های اخیر، مسئولیت این ماجرا معمولاً برعهده‌ی حمید اشرف گذاشته شده و اشاره‌ای به نقش شعاعیان نشده است؟

موضوع کودک‌سربازی یا چریک‌های کودک، اساساً در مخیله گروه احمدزاده و گروه جزنی، دو گروه اصلی بنیان‌گذار چریک‌های فدایی، نمی‌گنجید. این‌که ما مثلا از کودکان برای اهداف مبارزاتی یا به عنوان پوشش استفاده کنیم. شکی نیست که وارد کردن این بچه‌ها به مبارزه توسط شعاعیان انجام شد. شعاعیان آن‌ها را عضوگیری و مخفی کرد.

پرسش سوم:
شما در جوابیه‌ی مفصلی که سال ۱۳۸۸ به محمود نادری و کتابش درباره‌ی چریک‌های فدایی دادید، وقتی به ماجرای دانه و جوانه ناصر و ارژنگ اشاره کردید، از عبارت «زندگی دردبار» دانه و جوانه و «تراژدی» دانه و جوانه یاد کرده بودید. چرا شما چنین توصیفاتی را درباره‌ی دانه و جوانه دارید؟ در حالی که بسیاری از رفقای چریک، زندگی آن‌ها را با تعابیر قهرمانانه و شورانگیز توصیف می‌کنند؟

وقتی فضای قهر و تقدیس قهر حاکم باشد، تراژدی هم رخ خواهد داد. من جان باختن دانه و جوانه را تراژدی نامیده‌ام و همین حس را نسبت به محمدحسین فهمیده هم دارم، یا مادر محمود طریق الاسلام که ایدئولوژی و رؤیا، او را به آرزومندی اعدام فرزندش می‌کشاند. امروز اما خوشحالم که نه تنها من بلکه طیف گسترده‌ای از جامعه‌ی ما، اعم از کسانی که با هویت اسلامی یا سکولار برآمد می کنند، خشونت و قهر را نفی می‌کنند و امیدوارم دامنه‌ی این ابراز بیگانگی نسبت به خشونت، گسترش بیش‌تری هم پیدا کند. در جامعه‌ی ما، گذری فراتر از انقلاب رخ داده است. امروز دیگر نمی‌توانید مادری پیدا کنید که در عرصه‌ی سیاست قدم بگذارد و مانند فاطمه سعیدی یا مادری که اعدام فرزندش برایش مهم نباشد، عمل کند. امروز به این بلوغ رسیده‌ایم که نیروهای سیاسی جامعه‌ی ما می‌فهمند گرفتن حق زندگی از یک انسان، چه پیامدهای فاجعه‌بار، متأثرکننده و تراژیکی به‌جا می‌گذارد. خود من چهل یا پنجاه سال پیش جزو لایتجزای تفکری بودم که می‌گفت گذشتن از جان برای رهایی خلق، فضیلت است. اما امروز این طور می‌فهمم که این یک تراژدی‌ست و اسمش را شهامت یا بلوغ سیاسی نمی‌گذارم.

امروز جامعه ما در خصوص شکل‌های مبارزاتی به بلوغ سیاسی دست یافته‌. امروز می‌بینید که مهم‌ترین منشاء قدرتِ جنبش‌های اجتماعی، این است که علنی هستند. در پنجاه سال پیش، اصلاً جنبش علنی مبارزاتی نداشتیم. همه چیز مخفی و زیرزمینی بود. سیر تحول جامعه ما از بدویت سیاسی به سوی بلوغ سیاسی بوده است.

پرسش چهارم:
شما در آن جواب به محمود نادری با اشاره به چگونگی کشته شدن دانه و جوانه نوشته بودید: «بعد از انقلاب، اطلاعات چریک‌ها به نقل از حمید، حاکی از مرگ یکی و زخمی شدن دیگری بر اثر نارنجک‌اندازی ساواک به درون خانه بوده است.» اشاره‌ی شما‌ به موضوع زخمی شدن یکی از بچه‌ها با نارنجک بر چه اساسی‌ بود؟ چون می‌دانیم که همه‌ی چریک‌های حاضر در آن خانه‌ی تیمی جز حمید اشرف همان شب کشته شدند. آیا می‌شود نتیجه گرفت که حمید اشرف راوی این ماجراست و در فاصله‌ی کشته شدن دانه و جوانه در اردیبهشت ۱۳۵۵ تا جان باختن خودش در تیر۱۳۵۵، ماجرای درگیری را برای دیگران روایت کرده باشد؟

آنچه از قول من خواندید، روایتی‌ست که پس از انقلاب و وقتی ما از زندان آزاد شدیم به گوشم خورده و منبع آن را به یاد نمی‌آورم. ممکن هم هست در زندان شنیده بودم. اما از آقای نادری این انتظار را داشتم و دارم که شواهد و مدارک خود را منتشر کند. چون ایشان به صراحت می‌گوید که این دو نفر توسط حمید اشرف کشته شده‌اند، در صورتی که هیچ شاهدی ارائه نداده بود. ایشان محقق است و این‌که بگوید من این‌طور شنیده‌ام، کار محقق نیست. او که دسترسی به اسناد دارد، موظف است بگوید به استناد سند صفحه‌ی فلان و شماره‌ی فلان از اسناد ساواک که در دستم است، این اتفاق افتاده است.

متأسفانه در کشور ما شرایطی نیست که مانند بریتانیا یا آرشیو ملی امریکا، همه بتوانند به اسناد دسترسی پیدا کنند و صحت و سقم ادعای یک پژوهشگر را عیارسنجی کنند. بنابراین آقای نادری که به اسناد ساواک دسترسی دارد، موظف است اسناد موردنظر دال بر ادعایی که مطرح کرده را ارائه کند. شما درست می‌گویید که فرد دیگری در آن حمله زنده نمانده و تنها حمید اشرف آن‌جا بوده است. شاید منبع ذهنی خاطرات چهل سال قبل من، که در آن مطلب آورده‌ام و در سؤال‌تان نقل کردید، گفته‌های یک زندانی یا یک بازجوی ساواک باشد. اما این‌ها که استنادی برایش نیست که بگوییم حتماً چنین چیزی رخ داده. بنابراین کلید ماجرا دست آقای نادری ا‌ست.

پرسش پنجم:
البته آقای نادری چند ماه بعد از انتشار پاسخ‌هایی که افراد مختلف از جمله شما به کتابش دادید، مطلب مفصلی نوشت و در آن، یک سند از خود چریک‌ها و نه ساواک در تأیید کشته شدن دانه و جوانه به دست حمید اشرف منتشر کرد. استناد نادری به یک خبرنامه‌ی داخلی چریک‌هاست که در دی‌ماه ۱۳۵۵ منتشر شده و آن جا از قول اشرف، لحظه‌ی کشته شدن دانه و جوانه چنین روایت می‌شود: «صدای نارنجک و مسلسل آنی قطع نمی‌شد. رفیق ناصر شایگان گویا تکه‌های نارنجک خورده بود و کنار آتش افتاده بود و ناله می‌کرد. یک رفیق دختر نیز مثل این‌که تیر خورده بود و کنار آتش افتاده بود. به طرف‌شان تیراندازی کردم و شهید شدند. رفیق ارژنگ هم بعد از آن‌ها شهید شد». نظر شما درباره‌ی این اظهارات اشرف در خبرنامه‌ی چریک‌های فدایی چیست؟

من چنین چیزی را ندیده‌ام و در مورد صحت و سقم آن هم نمی‌‌توانم داوری کنم. ولی داستان ابوالحسن شایگان شام‌اسبی و سرنوشت تلخش که هنوز کامل روشن نشده. او به چنگ ساواک افتاد و اطلاعاتی که از او تخلیه شد، به کشته شدن چند نفر انجامید. بعد هم محتمل است که خودش یا زیر شکنجه یا به وسیله‌ی دیگری از میان رفته باشد. البته این موضوع هنوز روشن نشده و ابعاد آن را دقیق نمی‌دانیم. لااقل به ‌لحاظ انسانی خوب بود که آقای نادری، اطلاعات بیش‌تری در مورد سرنوشت ابوالحسن در اختیار جامعه قرار می‌داد. الان پیش خودم تصور می‌کنم اگر دانه و جوانه زنده می‌ماندند، ساواک چه بلایی سر آن‌ها می‌آورد؟ ما از این صحنه‌ها بسیار دیدیم که چریکی به همرزمش گفته بود: «رفیق نمی‌توانم سیانور خودم را بخورم مرا بکش که دست ساواک نیفتم.» رعبی در جامعه درست کرده بودند که مرگ، با شلیک گلوله‌ی همرزم، گواراتر از افتادن به دست ساواک و تحمل شکنجه بود.

اما به باور من، وقتی سراغ قهر می‌روید و آن را به‌عنوان یک وسیله‌ی مبارزاتی می‌پذیرید و تقدیس می‌کنید، دیگر انتهایی برای آن نمی‌شود مشخص کرد. یعنی نمی‌توانید مشخص کنید که قهر تا کجا مجاز است؟ مرز بسیار محو و حتا نامرئی‌ای میان خشونت مشروع و خشونت نامشروع وجود دارد. بنابراین، آنچه باید مذمت شود، سیاست قهر است؛ نه این‌که خشونت نسبت به چه کسانی مشروع است و نسبت به چه کسانی نامشروع.

مهم‌تری دلیلی که من را وادار کرد علیه مبارزه‌ی مسلحانه قیام کنم، فقط این نبود که هزینه‌های اجتماعی آن بیش‌تر است. البته که در مبارزه‌ی مسلحانه جامعه خسارت مالی و جانی می‌بیند و افراد زیادی کشته می‌شوند.، اما من دلایل دیگری هم داشتم. سیاست قهر، به مرور پرنسیب‌های انسانی را در دل انسان‌ها ضعیف می‌کند و حتا می‌کشد. بگذارید با صراحت بگویم کسی که متوسل به قهر علیه دشمن می‌شود، محال است در طول زمان، به خشونت و قهر علیه رفیق خودش متوسل نشود. این بزرگ‌ترین شکست درونی کسی است که متوسل به قهر می‌شود. این فاجعه و تراژدی را فقط در خانه‌های تیمی چریک‌ها نبینیم. هر جایی که قهر ادامه پیدا کرده، حتا در میان نیروهای اسلامی، انتهایش تراژدی آفریده است.

پرسش ششم:
اشاره کردید که گاهی فکر می‌کنید، اگر دانه و جوانه هم مانند ابوالحسن به‌دست ساواک می‌افتادند، چه سرنوشتی در انتظارشان بود. می‌دانیم که ساواک با سوءاستفاده از ابوالحسن، توانست چند چریک را به دام بیندازد و به گلوله ببندد. فکر می‌کنید عجیب است که منطق موقعیت جنگ چریکی در آن شب حمله‌ی ساواک به خانه‌ی تیمی، حمید اشرف را به این نتیجه رسانده باشد که کاری کند دانه و جوانه زنده به دست ساواک گرفتار نشوند؟

در فضای مبارزه‌ی قهرآمیز و با آن شدت خشم و قهری که حاکم بود، هر نوع عملی که موجب می‌شد افرادی که در خطر قرار می‌گیرند، زنده دستگیر نشوند، مشروع شمرده می‌شد. اشاره کردم که مرز میان خشونت مشروع و غیرمشروع، به تدریج و با گذر زمان، محو و نامرئی می‌شود. عواقب اجتماعی مبارزه از طریق به دست گرفتن اسلحه، و به خانه‌تیمی رفتن، همین است. کشاندن بحث به این نقطه که آیا این خشونت در آن لحظه و در آن خانه‌ی تیمی، واقعاً اتفاق افتاده یا نه، به شکلی بازگشت به بحث خشونت مشروع و غیر مشروع است. شما با طرح این سؤال، ناخواسته قبول می‌کنید که خشونت مشروع هم در مبارزه وجود دارد. آقای نادری هم در کتابش همین کار را کرده و جرئت ندارد اسلحه کشیدن روی مأمور ساواک را هم محکوم کند، اما اسلحه‌کشیدنِ فرضی روی دانه و جوانه را محکوم می‌کند. به نظرم این یک نوع جمع‌بندی فرصت‌طلبانه از تاریخ است. یعنی راهی را باز می‌کند که میان خشونت مشروع و غیرمشروع مرز بکشیم و توجه نکنیم که چنین مرزی وجود ندارد. به این ترتیب انگار نزد خودمان، ته‌مانده‌ای از مشروعیت دادن به قهر و خشونت علیه دیگری را حفظ می‌کنیم.

پرسش هفتم:
دو سال قبل کتابی در تهران توسط منشعبین از چریک‌های فدایی خلق به همت بهمن تقی‌زاده منتشر شد. بخشی از این کتاب نقد تراژدی دانه و جوانه است. در کتاب روایاتی نقل شده مبنی بر این‌که در همان سال ۱۳۵۵، محمدرضا یثربی، قتل دانه و جوانه را به حمید اشرف نسبت داده با این نگاه که زنده به دست ساواک گرفتار نشوند؛ و آن‌را نشانه‌ی قاطعیت انقلابی او دانسته. نظر شما درباره‌ی این روایت چیست؟

من کتاب آقای تقی‌زاده را خوانده‌ام. اما چنین موضوعی را در آن زمان و بعد از آن در سازمان یا در میان بچه‌هایی که در زندان بودن، نشنیده‌ام. لازم است به شما یادآوری کنم، آقای تقی‌زاده در همان بخش، اضافه کرده است که من بر اساس شواهد دیگری که به دست آوردم، هیچ‌وقت نتوانستم خودم را قانع کنم که آنچه از قول محمدرضا یثربی درباره‌ی قتل دانه و جوانه به دست حمید نقل شد، مستند بوده باشد.

پرسش هشتم:
همین‌طور است اما آقای تقی‌زاده به عنوان عضو پیشین چریک‌های فدایی، معتقد است حتا اگر ساحت حمید اشرف از این قتل دور باشد، نمی‌شود چریک‌ها را در موضوع قتل دانه و جوانه از مسئولیت مبرا دانست. او می‌گوید: «هیچ‌کس حتا به فکرش نمی‌رسید که بپرسد مگر سازمان جای کودکان است؟ آن‌ها واقعاً چه تصوری از زندگی خطرناک چریکی دارند؟ چه تصوری از اهداف و نظریات سازمان دارند؟ چه درکی از مرگ دارند و در صورت دستگیری از شکنجه‌ها و بی‌رحمی‌های ساواک؟ دور دانستن ساحت حمید اشرف از اتهام قتل دو کودک از نادرستی عمل ما نمی‌کاهد. تلاش برای رفیق ساختن از کودکان سرانجام به کشته شدن آنها منجر شد؛ فاجعه‌ی تأسف‌باری که با بردن آن‌ها به خانه های تیمی و تلاش برای جای دادن آن‌ها در قالب رفیق آغاز شد».

در سوال شما مفروض است که حمید اشرف دانه و جوانه را عضوگیری و مخفی کرده. در حالی که تمام اسناد موجود نشان می دهد مخفی کردن خانم سعیدی و فرزندان خردسالش درخانه های تیمی توسط مصطفی شعاعیان و در سال 1352، قبل از پیوستن گروه او با سازمان چریک ها، صورت گرفته است.

به نظر من در بازخوانی تراژدی کودک سربازگیری، ما نباید بر سر این مرافعه کنیم که بانی این تراژدی حمید اشرف است یا مصطفی شعاعیان. بیش از نیم قرن از آن تراژدی گذشته و بهتر است ما هرگونه سربازگیری از کودکان را، قطع نظر از این که توسط حکومت باشد یا مخالفان، محکوم کنیم. ما باید بی رحمی مادران و پدران در رفتار با فرزندان به خاطر اهداف سیاسی ابراز انزجار کنیم. وجدان انسانی نباید پای رقابت های سیاسی قربانی شوند.

پرسش نهم:
محمود نادری که از تراژدی دانه و جوانه و نسبت دادن آن به حمید اشرف نتیجه می گیرد که تحولات فکری در میان چریک های فدایی در جهت تشدید تکیه بر خشونت بوده است. شما در پاسخ به او این تحلیل را رد می کنید و می گوئید سیر تحولات فکری در صفوف چریک های فدایی در جهت کاهش تکیه بر خشونت بوده است. شواهد شما چیست؟

در پاسخ به این پرسش و به عنوان جمع‌بندی، خوب است فضای عمومی از اسفند 1349 یعنی واقعه‌ی سیاهکل تا پیروزی انقلاب در بهمن 1357 را مرور کنیم. به نظرم این دوره را باید دوران تقدیس «قهر» به مثابه راهی برای برون‌‌رفت جامعه از بن‌بست‌ها دانست. این توصیف معطوف به طیف خاصی از نیروهای سیاسی ایران نیست. حتا نیروهایی که در دوره‌های قبل، یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا ۱۳۳۲یا سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲، مبارزات خود را متکی بر التزام به قانون و کنش‌های مسالمت‌آمیز تعریف می‌کردند، دچار استحاله شدند و عنصر قهر وارد فضای مبارزاتی آن‌ها شد.

قدیس قهر در فضای روشنفکری ایران در سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷ نیز برجسته بود. یعنی در عرصه‌هایی چون شعر، ادبیات، فیلم و داستان‌نویسی، شاهد تقدیس قهر به عنوان راه‌حلی برای برون رفت از بن‌بست‌ها بودیم. تقدیس قهر در آن دوران، بی‌انتها بود. یعنی هر قدر می‌رفتیم، انتهایش معلوم نبود. در راستای تقدیس قهر می‌توانستیم به جایی برسیم که پدیده‌ای مانند کودک‌سرباز نیز یک فرصت مغتنم شمرده شود. در مقاطعی در دهه‌ی پنجاه، به آن‌جا می‌رسیم که غلبه‌ی سیاست «قهر» و تقدیس آن، باعث می‌شود که حکم اعدام درون‌گروهی به دلیل اختلاف در عقیده صادر شود.

الان یکی از مهم‌ترین دانشگاه‌های ایران، دانشگاه صنعتی شریف، به نام چریکی‌ست که به دلیل اختلاف عقیده با رفقایش، قربانی اعدام درون‌گروهی شده است. پس آن دوران را به حق باید دوره‌ی تقدیس خشونت نامید. به طوری که مبارزان ما، جان را بی‌ارزش‌تر از ایدئولوژی و ایدئولوژی را حتا فربه‌تر از جان تشخیص می‌دادند.

اگر بخواهم بگویم چرا این اتفاق افتاد و چگونه این خشم و قهر در زیر پوست تک‌تک مبارزان و روشنفکران ما تزریق شد، باید از مفهوم «بدویت سیاسی» استفاده کنم. بدویت را در این‌جا به معنای بی‌تجربگی به کار می‌برم. یعنی فضای بسته‌ی سیاسی، و امتناع از تفکرِ ناشی از آن، در آن دوران، متاع ارزشمندی شد که توسط جامعه‌ی روشنفکری ایران تقدیس می‌شد.

در چنین فضایی، فدا کردن فرزند یک فضیلت به حساب می‌آمد. این بدویت مختص چپ نبود. تقدیس خشونت و فضیلت دانستن آن، ناشی از فضای خاص مبارزاتی در جهان هم بود که از دهه‌ی شصت میلادی با انقلاب‌های قهرآمیز در ویتنام، کوبا و الجزایر تجربه شده و به پیروزی رسیده بود. همزمان با چنین فضای بین‌المللی، در عرصه‌ی داخلی، نظام حاکم بر ایران، هرگونه روزنه‌ی سیاسی و صدای اعتراض و انتقاد را مسدود کرده بود.

از بی‌تجربگی سیاسی حرف زدم. بگذارید یادآوری کنم که در آن دوره، ورود به فضای سیاسی از چه سن و سالی آغاز می‌شد. وقتی در دی‌ماه سال ۱۳۳۸، وارد فعالیت سیاسی شدم، یک دانش‌آموز سیزده ساله بودم. و وقتی به گروه جزنی پیوستم، هفده سال بیش‌تر نداشتم. آن زمان عموم بچه‌های دبیرستانی تصور می‌کردند به بلوغ کافی برای ورود به عرصه‌ی فعالیت سیاسی رسیده‌اند. بنابراین، فعالیت سیاسی در دوران دانش‌آموزی برای پسربچه‌هایی که حول و حوش پانزده سال سن داشتند، عجیب نبود. این موضوع را در سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ نیز شاهد بودیم و فعالیت سیاسی در مدارس، پدیده‌ای عجیب نبود. می خواهم بگویم پایه جتماعی جنبش چریکی عمدتا دانش آموزی و دانشجویی بود. و روح انسان در این سنین به شدت هیجانی و پر شهامت است. شمار قربانیان زیر بیست سال در جبهه های جنگ همیشه از سایر گروه های سنی چند برابر بیشتر است. یک سوء استفاده شنیع از شور جوانی.

البته به‌رغم غلبه‌ی فضای قهر، میان گروه‌های سیاسی در خصوص میزان اتکا به خشونت و قهر تفاوت‌هایی وجود داشت. مثلاً می‌دانید که چریک‌های فدایی از اتحاد میان دو گروه به وجود آمدند. گروه اول، بیژن جزنی‌ـ‌ضیاءظریفی و گروه دوم، مسعود احمدزاده‌ـ‌امیرپرویز پویان. به باور من، میان گروه اول و گروه دوم تفاوت‌ قابل اتکایی در خصوص کاربرد خشونت وجود داشت. مانیفست گروه دوم، جزوه‌ی «مبارزه‌ی مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک» و در نگاه‌شان «قهر» قابله‌ی تاریخ و ضرورت انکارناپذیر انقلاب بود. اما در گروه اول مبارزه‌ی مسلحانه فقط تا زمانی که استبداد روزنه‌گشایی نکرده، یک تاکتیک محوری است، و وقتی استبداد روزنه‌گشایی کرد، گویی رسالت قهر و خشونت به پایان می‌رسد و باید به فعالیت سیاسی در جامعه پرداخت. بنابراین گروه اول، اعمال قهر را مشروط به عمل طرف مقابل و موقتی می‌دانست. و گروه دوم، قهر را عنصر ذاتی هر مبارزه‌ای . تصادفی نیست که اکثریت بزرگ فدائیان پس از انقلاب اسلحه را زمین گذاشتند و به مبارزه مسالمت آمیز روی آوردند. اما پیروان گروه دوم هنوز هم اعتقاد به مبارزه مسلحانه را حفظ کرده اند. آقای نادری اشتباه می کند که می گوید فدائیان هرچه جلوتر آمدند خشن تر شدند.

البته در زمانی که ما زندان بودیم، گروه سومی نیز پیدا شد؛ منظورم گروه مصطفی شعاعیان و بهزاد نبوی و یاران ایشان است. شعاعیان و برخی کادرهایش اساساً معتقد بودند که اعمال قهر، صفت ایدئولوژیک ندارد. می‌توانیم بمب را پرتاب کنیم و بگوییم «یا محمد» یا بگوییم «یا مارکس». از نظر آن‌ها، اصالت با اعمال قهر بود و ایدئولوژی، فرع بر اعمال قهر محسوب می‌شد. گروه جزنی نسبت به دو گروه دیگر، یعنی گروه احمدزاده و گروه شعاعیان این تفاوت را داشت که در فعالیت‌های سیاسی علنی سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ فعالانه شرکت کرده و تجربه‌ی مبارزاتی اندوخته بود. بنابراین، موضوع آوردن کودکان به سنگر مبارزه در خانه‌های تیمی، اصلاً در کارنامه‌ی گروه اول وجود نداشت و در مخیله‌اش هم نمی‌گنجید.

اما در یک نگاه کلی، ما به دلیل قطع ارتباط با نسل‌های قبلی، با تجربه‌ی صفر و از دوره‌ی نوجوانی شروع به مبارزه کردیم، و بی‌تجربگی، قطع ارتباط با تجارب مبارزاتی پیشین و کنشگری در سن جوانی و نوجوانی، میزان خشونت و قهر و تقدیس آن را در میان ما بالا می‌برد. یعنی اگر در آن دوره، مثلاً پنجاه ساله بودیم، شیوه‌ی رویکردمان به مبارزه و قهر متفاوت می‌شد. همان طور که این موضوع مثلاً در نگاه آقای بازرگان و دوستانش متفاوت بود.

* * *

در پایان خاطره‌ای برای‌تان بگویم. زمستان سال ۱۳۴۹، مدتی قبل از ماجرای سیاهکل دوباره به حمید اشرف وصل شدم و. قرار شد به خارج از کشور بروم و در بریتانیا مستقر شوم تا با کمک منوچهر کلانتری، بخش خارج از کشور و تبلیغات گروه را دست بگیرم. حمید به من توصیه کرد برای رفتن به خارج، به خوزستان برو. در مرز ایران و عراق در خوزستان، نقطه‌ای‌ست که امکان عبور وجود دارد. حمید گفت علی اکبر صفایی فراهانی از همین مسیر رفته و بازگشته و تو نیز از همین مسیر از کشور خارج شو. من حرف حمید را خیلی راحت پذیرفتم. در حالی که تازه از زندان آزاد شده بودم و زندگی علنی و قانونی داشتم و حساسیت خاصی روی من نبود. می‌توانستم شش ماه صبر کنم و بعد پاسپورت بگیرم و به بریتانیا بروم. اما این کار را نکردم.

همیشه در طول این پنجاه سال به این فکر کردم که اگر آن زمان در بریتانیا مستقر شده بودم، چقدر سرنوشت من، سازمان و باقی چیزهایی که در زندگی‌ام پیش آمد، متفاوت می‌شد؟ ضمن این‌که آن پروژه هم عملی می‌شد. اما چرا این کار را نکردم؟ ترسی در من وجود داشت که جرئت نزدیک شدن به دستگاه به این شکل را نداشتم.

می‌خواهم فضای ترس از حکومت و حد بیگانگی حکومت از مردم در ذهن خودمان را ترسیم کنم. اگر در چنین فضایی کسی می‌گفت خوب است دانه و جوانه را به زندگی عادی برگردانیم، محال ممکن بود که کسی در میان چریک‌ها به این موضوع رأی مثبت بدهد. چریک‌ها فکر می‌کردند دارند از برادرانِ نادر شایگان شام‌اسبی حفاظت می‌کنند و نه بهره‌کشی. نگهداری از بچه‌ها را حق‌شناسی و محبت در حق رفقایی می‌دانستند که به ان‌ها پناه آورده بودند و باید از آن‌ها محافظت می‌شد.

همیشه به خودم می‌گویم: فرخ! تو سی سال اول - از این شصت سالی که در عرصه‌ی مبارزه بوده‌ای - را به افزایش ترس از دیگری، و منسجم کردن صفوف خودی‌ها در برابر دیگری، گذراندی، در بقیه عمر تلاش کن شکاف‌ها و ترسی را که تولید کرده بودی، و نیز ترسی که در ذهن تو توسط حکومت تولید شده بود، را پر کنی. شرط موفقیت تو این است که ترس حاکمان را از خودت بریزی، و ترس خودت از حاکمان نیز بریزد. آن وقت می‌توانی گفت‌وگو کنی و تصمیمات معقول‌تری بگیری. می‌دانید که من بابت در پیش گرفتن چنین رویکردی، چه ناسزاهایی می‌شنوم و به چه چیزهایی متهم می‌شوم. اما این نوع دیگری از فدایی بودن است تا امکانی برای گفت‌وگو و رفرم باقی باشد.